سلام
سلام ...
کلمه ای که ما را از اعماق وجود به هم نزدیک می کند...
در حالی که تارهای به هم تنیده ما را درکمین است...
بیائیم با هم بودن را به خاطر خودشان از زاویه ای الهی تجربه کنیم ...
شاید که مقصود حاصل شود...
اگر بخواهیم .
سلام ...
کلمه ای که ما را از اعماق وجود به هم نزدیک می کند...
در حالی که تارهای به هم تنیده ما را درکمین است...
بیائیم با هم بودن را به خاطر خودشان از زاویه ای الهی تجربه کنیم ...
شاید که مقصود حاصل شود...
اگر بخواهیم .
من مي خواستم مثل اشكاش
يه روز از چشاش بيفتم
روي اون صورت ماهش
غلط زنم بوسه بگيرم
من مي خواستم زيـــــر پاهــاش
سنـگ بي قيمـتي باشم
خاك پاك پاي نازش
مي خوام برم
از اين دنيا
همش تکراره
آخه اينجا عشق مرده
محبت کمرنگ شده
برم ديار ديگه كه
عشق رنگي باشه
وفا عادت باشه
صفا دلبر
ومحبت دلربا
مي خواهم داد بزنم
زمين بشنوه
آسمون بلرزه
ستاره بيفته
و بفهمند دلم رو
اين صدا رو
به گوش يارم برسونن
تا بياد او
بهم بگه
از دوريم بي قراره
برا هميشه باها مه
ديگه تنهام
نمي زاره
وداع با محبوب دل
نميدونم چه بگويم ،
از تمام رازهاي پنهانش،
از نسيم دلنواز سحر زيبايش،
از نجواي دلنلوازش،
واز خواستگاه شبانهاش،
اون اومد و داره تموم ميشه .....
بدون اينكه من بيچاره بهرهاي از اون برده باشم ...
اي مهربون بيهمتا.....
تو خود اونو هديه دادي .......
چه شد كه دو باره گرفتي وتشنه كردي ......
مگر نه اينكه فرمودي: مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم......
و باز فرمودي: اگر قدر دان بوديد من هواتون دارم .......
و باز فرمودي: اگه از ته دل من و بخواين جواب مي دم .......
پس اي محبوب دل .......
اگه بگم او بمونه و نره نميشه ......
از تو چه بخوام نمي دونم .....
شايد خواسته من لحظه اي باشه .......
شايد دوروبرم را ببينم و در همين حد بخوام ......
ولي اگه اجازه بدي ......
خواستنم و پيش شما به امانت مي زارم ......
سعي مي كنم ترا فراموش نكنم حد اقل به خاطر خواستنم ......
شايد اينجوري رفيق خوبي برات بشم .....
گفتم شايد ، ممكنه كه در مسير راه گم بشم ......
ولي تو اين مدت با اين رفيقم خوب حال مي كردم ......
حيف كه رفاقتمون داره تموم ميشه .....
تا دو باره بياد نمي دونم هستم يا نه ........
اي محبوب بي منت .....
چقدر لطف كردي بي هيچ غرض و منتي.......
بهترين ها رو بخشيدي بي توقعي.......
چه امتياز دادي به اين رفيقم ......
ومن بيچاره نفهميدم در حاليكه با او بودم ......
چقدر با او هم صحبت شدم ولي نفهميدمش .......
حال كه دارم ازش جدا ميشم خيلي برام سخته .....
و مي دونم اين جدائي و دوري سخته و من و غمگين ميكنه.......
ولي عهد محبتش رو هميشه در قلبم حفظ مي كنم .....
و حرمت و جلال و اداء حقش پيشم مي مونه ........
اي رفيق راه ....
ممنون توام كه همدمم بودي ......
ولي فراق و فقدانت دلم را دردناك مي كنه ......
تازه با تو انس و الفت و نشاط گرفته بودم كه .....
داري ميروي و روي برميگرداني .......
ولي بدون ، همجواري تو، رقت و شفقت دلم و زياد كرده بود .....
و خوش رفيقي بودي كه راه نيكو كاري رو برام آسان كردي.......
بدان با محبت قلبي و شوق ذاتي به ناچار.......
درد فراقت را تحمل خواهم كرد .......
خدا حافظ اي رفيق بي دلي جان........
خدا حافظ اي رفيق پر سر و راز........
خدا حافظ ...........
و خدا حافظ ................
جمله اش كوچيك نيست .....
نگاه ما واقعا همينه .....
نمي تونه بهتر از اين باشه .........
مگه ماه شب چهارده چقدريه ......
تازه چقدر نور داره ......
همه زمينرو جواب نميده......
چه رسد به فضاي ديگر .....
در كوچه گلي روستاي ما ..........
با پاي جكمه تو كوچه هايش راه رفتم و ........
خيال كردم تمام دنيا همين جاست و......
آسمونشم مال ما وبچه هاي محله مونه و.......
ديگه هيچكس حق تصرفشو نداره و ........
كه با اين خيال پا را با چكمه بلند مي كردم وروي زمين مي زاشتم و .......
خيال مي كردم قدرت از آن منست وهيچكس حقي ندارد و ............
در عين حال وقتي از آنجا خارج شدم فهميدم كه ................
بقيه رو شما بنويسيد منتظر نظرتان هستم .............
درشكوفايي گلها ......
دوست بدارم همه را ......
همان جوري كه هستن ......
نه آن جوري كه مي خوام ......
***
نگاه من ، نگاه تو ، نگاه او ......
يه جورايي با هم فرق دارن......
پس خوبه توقاب نگام ......
خودمو نگاه كنم ......
نه تو ، نه او ، نه ......
***
خوبه كه آشتي كنم ......
با دلم ، با قاب نگام ......
اكه آشتی نکنم ......
هيچكه نمي تونه آشتيم بده ......
***
اگه آدم با خودش مهربون نشه ......
نمی تونه با ديگرون مهربون بشه ......
به اميد فصل مهربوني ......
در تموم زندگوني ......
از مدح شاه و جام مي لعل چاره نيست
تا پاي بست گردش اين جام خانه ايم .
مجير بيلقاني .
يا لطيف
دلتنگم ازروزگارغريب ..........
ازپرده نشيني ...........
ازدوري ..........
ازتنهائي وتنهائي .............
رفيق راه خواستم ..........
تا تنها نباشم.....
ازتنهائي بدرآيم .........
ترا نشانم دادن.............
توي تنها .............
باكوله باري از تنهائي ..........
كوله بارت را باز كردم .............
درنگاهم ..................
خودم فراموشم شد ...........
واميدي نو.................
باورم ............
به روحم دمیدی.........
می خوام سهیم لحظه های ...............
دلتنگی ات شوم ...........
چون می دانم دلتنگی ...........
و پر از غم انتظار................
به سوی او رفتم وبرداشتمش ...
صدای آشنائی راشنیدم ...
سلام فردا حرکته ...
ساعت ۵ صبح یادت نره ...
کجا ؟...
کربلا ...
یادم رفت خدا حافظی کنم ...
تلفن روشن او داد می زد ...
ومن خودم را گم کرده بودم ...
اشک از گوشه های چشام ...
روی صورتم بازی می کرد ...
رقص عشق که خیلی دیدنی بود ...
تا صبح بیدار بودم ...
تیک تیک ساعت امانم را بریده بود ...
وبلاخره ساعت موعود فرا رسید ...
راس ساعت حرکت کردیم ...
توی ماشین هرکسی چیزی زمزمه می کرد ...
ولی بیشترش یاحسین بود ...
صبح فردا ساعت ۴ به مرز رسیدیم ...
انتظار عجیبی بود ...
ساعت ۲ بعد از ظهر از مرز گذشتیم ...
ساعت یک به شهر نجف رسیدیم ...
قبل از اذان غسل زیارت ...
قدم ها سنگین شده بود ...
تمامی وجود یک جوری بود ...
وبلاخره چشمان ما به حرم وگنبد مولایمان روشن شد ...
بی اختیار صلوات بود ویا علی ...
دو روز مهمان مولا بودیم ...
از او کسب اجازه کردیم و...
به سوی شهر کاظمین حرکت ...
نزدیک ظهر چشمان ما به گنبد وبارگاه دو امام غریب ...
امام کاظم وامام جواد افتاد ...
براستی چه خوش است روز ولادت امام رضا (ع) کنار حرم بودن ...
بعد از نماز به سوی کربلا حرکت کردیم ...
دربین راه به شهر مسیب طفلان مسلم را زیارت کردیم ...
وبلاخره ساعت ۷ غروب همان روز وارد شهر کربلا شدیم ...
روبروی ما گنبد باب الحوائج ابالفضل العباس بود ...
عرض سلام وکسب اجازه ودیگر ...
بیان قاصر وزبان گویای آن نیست ...
باشد که شما مشرف شوید ...
التماس دعا ...
درتاریکی شب ...
صدایی به گوشم می رسد ...
خوب دقت کردم ...
گویا این صدا خیلی آشناست ...
وکسی می گوید تند تر ...
سکوت شب شکسته شد ...
کسی دیگر خواب ندارد ...
همه به دنبال این صدا ...
باید از شهر خارج شد ...
وبه استقبال رفت ...
با خود گفتم اینها کیانند ...
هرچه صدا نزدیکتر می شد ...
قلبم از تپش می خواست بایستد ...
کاروان سالار این کاروان ...
وصدای بچه ها ...
خدایا طاقتم بده تا ...
در ترسیم اشتباه نکنم ...
و آن دخترک را که چه شیرین حرف می زند ...
بابا ... شما با او چه کردید ...
کجاست بابا ...
اما کسی را می بینم وقتی او ...
کلمه بابا را می گوید ...
امان کلمه بعدی را نمی دهد ...
و او ...
بنام بهترین نقاش ...
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ...
آری به معنای واقعی ...
زندگی وحیاء ...
خیلی با هم در ارتباطا ...
ولازم وملزوم هم ...
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون را بکش ...
عکس حیدر در کنار حضرت زهراء کشید ...
البته چون در بحث ما ایرانیها ...
استوره عشق لیلی ومجنون می باشند ...
این یک تصور ذهنی فقط است ...
وگرنه اگر تمام لیلی ومجنون های دو عالم جمع شوند ...
یک خال موی مولا نمی شوند ...
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید ...
براستی چنین است ...
عشق وبلا یک همخوانی خوبی با هم دارند ...
زیبایی عشق در وجود سختیهاست ...
چون غیر این باشد آن عشق ...
با تمام قشنگیهایش معنایی ندارد ...
گفتمش سختی ودرد و آه گشته حاصلم ...
گریه کرد آهی کشید وزینب کبری کشید ...
واین نام که برای خیلی ها در این عالم ...
مثل یک ستاره ای می درخشد ...
وهیچکس را مثل او پیدا نخواهی کرد ...
به واقع اگر بار عشق نمی بود ...
ودر درون قلب جایی برای فدای شدن ...
و در طوفان بلا عشق بازی ...
می توانیستیم زینب را بیابیم ...
هرگز ... هرگز ...
دراین عالم آئینه ها فراوان است ...
وهرکدام نمائی از خود دارند ...
ودردایره نمائی هر کدام ...
می شود طوری دیگر دید ...
وبا خود خواستم بهترین را برگزینم ...
ولی به راستی بهترین کدام است ؟ ...
گاهی خود را درآئینه تن دیوار می بینی ...
خود هستی واشیاء اطرافت ...
این فقط برای شکل ظاهر است وبس ...
وگاهی از طریق همان به سمت چپ بدنت نگاه می کنی ...
قلبی پر از خیلی چیزها ...
اما گاهی هم اتفاق می افتد که انسان ...
آئینه ای از وجود خود بسازد ...
ودوست ندارد کسی او را ببیند ...
وآن یک آئینه از اشک چشم است ...
دراین آئینه گاهی خواسته درونی در آن نمایان است ...
وگاهی وقتی به درون آن نگاه می کنی ...
چیزی را می بینی که بسیار زیبا ست ...
وآنقدر قیمت دارد که فقط وفقط یک کس خریدار است ...
وآن خداست ...
ودراین آئینه با ارزش قطره ای از کچ فهمی انسانها ...
واشک امامی که برای این مردم کچ فهم ریخته می شود ...
و او برای بقاء بشریت با تمام وجود تلاش کرد ...
اما این بشریت نماها بودند که نفهمیدند ...
و او واهل بیتش را در وادی سوزان ...
با نگاهی غیر انسانی و استدلالی واهی ...
ذبح نمودند که هنوز یک انسان واقع بین ...
هنوز در فراق او اشک می ریزد ...
وآئینه تمام نمایی از انسانیت می سازد ...
بنام خالق ایثار...
قصد کردم خود را بیازمایم ...
اما با چی و چگونه ؟...
اگر قرار باشد هر چیز از دنیا دارم ...
دیدم خیلی کم است ...
آخر با این که چیزی نمی شود ...
تازه اگر بشود برای خالق کل هستی که ...
این چیزها ارزشی ندارد ...
ولی با خود گفتم درعین حال باید خود را آزمود ...
اگر صدای به گوش برسد ...
آی مردم مرا یاری کنید ...
با این ندا دو مفهوم به ذهن می رسد ...
اول شاید مرادش از نظر مالی باشد ...
دوم آنکه ممکن است از نظر جانی باشد ...
در فرض اول تا چه حد می توانیم یاری کنیم ؟...
آیا حاضریم تمام اموال را برایش هزینه کنیم ؟ ...
آن وقت خودمان چه کار کنیم ؟...
زن وبچه چطور ؟...
وخلاصه خیلی سئوالات به ذهن می رسد ...
اما درفرض دوم تا چه حد می توانیم ؟ ...
دراینجا سئوالات متعددی به ذهن تبادر می کند ...
شاید به حق باشد و یا ناحق ...
براستی او چه کسی است که ما بخواهیم جان را فدایش کنیم ؟...
واگر امام ورهبر غیر معصوم باشد می توانیم ؟ ...
واگر امام معصوم باشد جای سئوال هست ؟...
اگر سئوال نکردی و به این ندا لبیک گفتی ...
ایثار الی المطلوب می باشد ...
والا فلا ...
كه ديدن را با تمام زيبائيش ...
رنگي وبي آلايشي ...
به ما امانت داده ...
چون اين امتحان است ...
پس بايد مواظب بود ...
تا نمره قبولي بياوريم ...
راستی زاویه دید دوربین ساخت بشر با او چه فرقی دارد ؟ ...
باید گفت دردرجه اول بشر از او یاد گرفته ...
دردرجه دوم نتوانست مثل او بسازد ...
ونهایتا تنظیم دستی مثل اصل نمی شود ...
واگر بتوانیم زاویه دوربین را آنچه می خواهیم تنظیم کنیم ...
اولین موضوعی که می پردازیم چه خواهد بود ؟ ...
خودم یا دیگران ؟...
اینجاست مفهوم دوراهی ...
وانتخاب اینجا معنا پیدا می کند ...
شاکر یا کافر ...
با کدامین زاویه می شود به خود پرداخت ؟...
وبا کدامین زاویه می شود به دیگران پرداخت ؟ ...
باید خوب اندیشید وانتخابی منطقی داشت ...
به تعبیر ساده باید زاویه دوربین خوب تنظیم شود ...
هم دوربینی که او هدیه داده وهم ساخت بشر ...
حرفي كه بعضي ها خيلي عاشقشند ...
بعضي رقبتي ندارند ...
وبعضي ها هم ، گاهي خوششان مي آيد وگاهي بي تفاوت ...
عاشقانش به چه چيزش مي نازند نمي دونم ...
شايدم خوبه وشايدم بد ...
بي رقبتي هم قشنگ به نظر نمي آد ...
آخه ، گاهي مواقع نيازه ...
شايد خيلي جاها نياز نباشه ...
اما بي نياز بي نياز هم نمي شه ...
يه جاهاي لازمه ...
براستي ، چه خوبه كه هميشه ميانه رو باشيم ...
پيامبرعزيزمان هم فرموده : خوبي كارها درحد وسط است ...
به هرحال اين يك بحثه ...
وشايد هم يك نظر ...
مگه نه ؟!...
چه چيز را بايد نوشت ...
حرف هاي خصوصي ؟...
اينكه منطقي نيست ...
حرف هاي عمومي ؟ ...
اينوكه همه بلدن ...
خوب پس چي ؟ ...
ازرابطه حرف بزنيم ...
با كي ؟...
اگه رابطه عاشقونه باشه فقط دونفر بايد بدونن . خودم و ، او ...
اگه رابطه غيرعاشقونه باشه همه مي بينند وبلدن ...
اگه از خواسته خودم بگم به كي ؟...
شايد بگي به من ...
توچكار ميتوني انجام بدي ؟...
حداقل يه راه حل ...
راه نرفته چطور حلي برايش هست ؟...
ازكجا معلوم كسي نرفته باشه ؟...
خوب اينم هست ...
به هر حال بايد از كجا شروع كرد ؟ ...
از محبت ...
صفا وصميميت ...
عشق وعاشقي ...
تلخ وشيرين ...
ضعيف وقوي ...
دوست ودشمن ...
عاقل وجاهل ...
استاد وشاگرد ...
هوا وزمين ...
وخيلي چيزهاي ديگه ...
بيا ودرمتن هاي بعدي با هم قلم بزنيم ...
زيرگنبد ، كبود ...
هرچه بود ، يه قطعه از ، بهشت بود ...
هركجا پا مي زارم ، فكر مي كنم ، تو بهشتم ...
چرا كه نظر كني ...
خوب فكر كني ...
منصف باشي ...
ناخودآگاه ، دست رو دست ، زده مي شه ...
خيلي زيباست، از لبت ، بيرون مياد ...
حيفه كه ما همه ، دقت نكنيم ...
اين بهشت با مصفا را ، تماشا نكنيم ...
كوچه و ، پس كوچه رو ، تميز كنيم ...
منتظر باشيم كه شايد ...
گذره ، بهشتمون رو ، بياره ...
من وتو ، باور كنيم ...
خيلي وقته با خودم گفتم به راستي كجاست ؟...
براي پاسخش خيلي خونه ها را سر زدم اما ...
هركجا يه خوبي داشت يه بدي ...
بعضي ها آنقدر بد بود كه نمي شد نزديكش شد ...
ولي يه خونه بود براي يه عده اي ...
خوب وبدش مال خودشون اما ...
خونه دل نمي شن ...
بعضي خونه ها گاهي خوبن وگاهي هم خوب نيستن ...
لااقل دل اونجا جا نمي گيره ويا قرار نمي گيره ...
به هركه رسيدم پرسيدم ، يه عده گفتن تا به حال فكر نكرديم ...
يه عده گفتن اينجاي كه ما هستيم وگاهي ميريم نمي تونه باشه ...
ولي دراين ميون به بعضي ها هم برخورد كردم گفتن ...
بايد دور خيلي از خونه ها را خط بكشي ...
فقط يكي برات مي مونه ...
اونم خونه اي كه صاحبش محرم باشه ...
عيب هاتو به كسي نگه ...
باورش كني باورت كنه ...
باهاش خلوت كني باهات خلوت كنه ...
پاي حرفهات بشينه پاي حرفهاش بشيني ...
خونشه و به تو بده خونتو به او بدي ...
دل بدي دل بگيري ...
آدم هاي تو خونش سبز باشن ...
تا تو را مي بينن ، رنگ نگاهاشون سبز باشه ...
لباي خندونشون ، صورت نورانيشون ، نگاه كني خوشت بيات ...
مگه ميشه دل دراينجا قراري نداشته باشه ...
بيا وبا هم بريم اين خونه رو پيدا كنيم ...
عجب تصویری ...
به راستی به کجا می نگرد ...
آنقدرنقطه آخر دور است که ...
هرچه به آن نگاه می کنی باز نمی رسی ...
خیلی دلم می خواد به آن برسم ولی ...
راه میانبر خوبه به شرط آنکه بلد باشی ...
بیچاره ای چون من چه کنم ،باید تلاش ...
اگر خوب نگاهم به اين تصوير باشه ...
جاده منحني آن كه با يك خط وسطش ...
بوته هاي زرد نزديك وسبز دورش ...
درختان كم برگ پائيزي جلوي چشم وسبز بهاري دورش ...
خورشيد بعد از ظهرش كه هنوز غروب نشده ...
كوه هاي كوجك دور و برش ...
پرنده بال بال زن تو آسمون ...
راستي يادم رفت ...
يك ابر كوچولو اون كنار، از پشت كوه خودش و نشون ميده ...
اين ها را با هم ديگه كنار هم كه بزاريم ...
يه خورده فكر كنيم به يه جاهائي مي رسيم ...
ديروز با يكي از دوستان رفتيم ...
كنار ساحل ...
حدود دو ساعت قدم زديم ...
جايتون خالي بود ...
قشنگ بود ورنگارنگ ...
هرچه به دريا نگاه كردم ...
ترسم بيشتر شد ...
چرا ؟ ...
آخه با خود گفتم ...
اگه قرار باشه يه روز وسط دريا برم ...
چه كنم ؟ ...
خوب كاري نداره با قايق برو ...
اينو دوستم به من گفت ...
اگه وسط دريا...
قايق به هر دليلي بشكنه...
چي ؟ ...
خوب شنا كن ...
اين همه راه رو ؟ ...
خوب مگه چيه ...
بهتر از مردن در درياست ...
من كه بلد نيستم ...
اين مشكل شماست ...
برو ياد بگير ...
پيش كي ؟ ...
يكي كه مي تونه شنا را يادت بده ...
تازه خودشم شنا را بلد باشه كه بتون اين مسير رو شنا كنه ...
خيلي خوبه ...
اگه اين دريا ...
دنيا باشه ...
ما هم بخواهيم درش شنا كنيم ...
چه كنيم ؟...
استاد راهنما ما بايد كي باشه ؟...
با خود گفتم دركوچه پس كوچه هاي دنيا ...
كدامش را انتخاب كنم كه گم نشوم ...
كوچه اول گم شدم وپشيمون، ولي چه سود ...
از همون راهي كه رفتم برگشتم ...
نقطه سر خط ولي ، با كوله باري از اعمال خوب وبد ...
صبركن ،ببين ،يك كوچه قشنگي اون روبرو هست ...
دل ميخواد ولي عقلم خيلي دوسش نداره ...
چون ميگه نكنه باز گم بشم ...
به راستي اگه قرار اين همه كوچه هاي زشت وزيبا رو بريم وغلط باشه ...
اون وقت چه كنم با اين همه اشتباه ...
چه خوبه يه راهنما بگيرم كه راه رو گم نكنم ...
حالا راهنما كي باشه ؟ ...
حتما بايد راه رو بلد باشد ...
تازه بتونه با من ارتباط برقرار كنه ...
مرو درك كنه وحرف دلم را بخونه وبتونه جواب بده با نگاهم ...
تازه خودشم نبايد مشكل داشته باشه ...
چون اوقت ممكنه راه رو گم كنه ...
به وقتی آتش می گیرد ...
وبه سوزش در می آید ...
و با سوزش خود ...
تپشش به اوج می رسد ...
ودراین حال به دنبال خرمنی ...
تا او را بسوزاند و...
با سوزاندنش جهانی را ویران سازد ...
واین نیست جزء عشق ...
وآن هم از نوع عشق حقیقی ...
که هر کس شاید به آن نرسد ...
واگر به آن برسد هرگز رهایش نمی کند ...
واین نیست جزء عشق به مولایش ...
ابا عبدالله الحسین (ع) ...