به دنبال صدای آشنا ...
درتاریکی شب ...
صدایی به گوشم می رسد ...
خوب دقت کردم ...
گویا این صدا خیلی آشناست ...
وکسی می گوید تند تر ...
سکوت شب شکسته شد ...
کسی دیگر خواب ندارد ...
همه به دنبال این صدا ...
باید از شهر خارج شد ...
وبه استقبال رفت ...
با خود گفتم اینها کیانند ...
هرچه صدا نزدیکتر می شد ...
قلبم از تپش می خواست بایستد ...
کاروان سالار این کاروان ...
وصدای بچه ها ...
خدایا طاقتم بده تا ...
در ترسیم اشتباه نکنم ...
و آن دخترک را که چه شیرین حرف می زند ...
بابا ... شما با او چه کردید ...
کجاست بابا ...
اما کسی را می بینم وقتی او ...
کلمه بابا را می گوید ...
امان کلمه بعدی را نمی دهد ...
و او ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۷ ساعت 8:2 توسط رجب بابایی جامخانه
|
بر آن شدم برای تسکین آنچه که باعث سنگینی وجودم می شود را بر روی صفحه وجودیم به تصویر بکشم ولی حیف و صد حیف قدرت نگاه آنرا ندارم لاجرم بر روی صفحه این دلنوشته روی آوردم تا شاید کمی التیام یابم ......نمیدانم که چشمان زیبا و دل پر از عاطفه تو مرا یاری خواهد کرد با خیر....همیشه منتظرم