نقاش روزگار...
بنام بهترین نقاش ...
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ...
آری به معنای واقعی ...
زندگی وحیاء ...
خیلی با هم در ارتباطا ...
ولازم وملزوم هم ...
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون را بکش ...
عکس حیدر در کنار حضرت زهراء کشید ...
البته چون در بحث ما ایرانیها ...
استوره عشق لیلی ومجنون می باشند ...
این یک تصور ذهنی فقط است ...
وگرنه اگر تمام لیلی ومجنون های دو عالم جمع شوند ...
یک خال موی مولا نمی شوند ...
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید ...
براستی چنین است ...
عشق وبلا یک همخوانی خوبی با هم دارند ...
زیبایی عشق در وجود سختیهاست ...
چون غیر این باشد آن عشق ...
با تمام قشنگیهایش معنایی ندارد ...
گفتمش سختی ودرد و آه گشته حاصلم ...
گریه کرد آهی کشید وزینب کبری کشید ...
واین نام که برای خیلی ها در این عالم ...
مثل یک ستاره ای می درخشد ...
وهیچکس را مثل او پیدا نخواهی کرد ...
به واقع اگر بار عشق نمی بود ...
ودر درون قلب جایی برای فدای شدن ...
و در طوفان بلا عشق بازی ...
می توانیستیم زینب را بیابیم ...
هرگز ... هرگز ...
بر آن شدم برای تسکین آنچه که باعث سنگینی وجودم می شود را بر روی صفحه وجودیم به تصویر بکشم ولی حیف و صد حیف قدرت نگاه آنرا ندارم لاجرم بر روی صفحه این دلنوشته روی آوردم تا شاید کمی التیام یابم ......نمیدانم که چشمان زیبا و دل پر از عاطفه تو مرا یاری خواهد کرد با خیر....همیشه منتظرم