ديگه تنهام نمي زاره
مي خوام برم
از اين دنيا
همش تکراره
آخه اينجا عشق مرده
محبت کمرنگ شده
برم ديار ديگه كه
عشق رنگي باشه
وفا عادت باشه
صفا دلبر
ومحبت دلربا
مي خواهم داد بزنم
زمين بشنوه
آسمون بلرزه
ستاره بيفته
و بفهمند دلم رو
اين صدا رو
به گوش يارم برسونن
تا بياد او
بهم بگه
از دوريم بي قراره
برا هميشه باها مه
ديگه تنهام
نمي زاره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:24 توسط رجب بابایی جامخانه
|
بر آن شدم برای تسکین آنچه که باعث سنگینی وجودم می شود را بر روی صفحه وجودیم به تصویر بکشم ولی حیف و صد حیف قدرت نگاه آنرا ندارم لاجرم بر روی صفحه این دلنوشته روی آوردم تا شاید کمی التیام یابم ......نمیدانم که چشمان زیبا و دل پر از عاطفه تو مرا یاری خواهد کرد با خیر....همیشه منتظرم