خانه دل كجاست ؟...
خيلي وقته با خودم گفتم به راستي كجاست ؟...
براي پاسخش خيلي خونه ها را سر زدم اما ...
هركجا يه خوبي داشت يه بدي ...
بعضي ها آنقدر بد بود كه نمي شد نزديكش شد ...
ولي يه خونه بود براي يه عده اي ...
خوب وبدش مال خودشون اما ...
خونه دل نمي شن ...
بعضي خونه ها گاهي خوبن وگاهي هم خوب نيستن ...
لااقل دل اونجا جا نمي گيره ويا قرار نمي گيره ...
به هركه رسيدم پرسيدم ، يه عده گفتن تا به حال فكر نكرديم ...
يه عده گفتن اينجاي كه ما هستيم وگاهي ميريم نمي تونه باشه ...
ولي دراين ميون به بعضي ها هم برخورد كردم گفتن ...
بايد دور خيلي از خونه ها را خط بكشي ...
فقط يكي برات مي مونه ...
اونم خونه اي كه صاحبش محرم باشه ...
عيب هاتو به كسي نگه ...
باورش كني باورت كنه ...
باهاش خلوت كني باهات خلوت كنه ...
پاي حرفهات بشينه پاي حرفهاش بشيني ...
خونشه و به تو بده خونتو به او بدي ...
دل بدي دل بگيري ...
آدم هاي تو خونش سبز باشن ...
تا تو را مي بينن ، رنگ نگاهاشون سبز باشه ...
لباي خندونشون ، صورت نورانيشون ، نگاه كني خوشت بيات ...
مگه ميشه دل دراينجا قراري نداشته باشه ...
بيا وبا هم بريم اين خونه رو پيدا كنيم ...
بر آن شدم برای تسکین آنچه که باعث سنگینی وجودم می شود را بر روی صفحه وجودیم به تصویر بکشم ولی حیف و صد حیف قدرت نگاه آنرا ندارم لاجرم بر روی صفحه این دلنوشته روی آوردم تا شاید کمی التیام یابم ......نمیدانم که چشمان زیبا و دل پر از عاطفه تو مرا یاری خواهد کرد با خیر....همیشه منتظرم