من مي خواستم مثل اشكاش يه روز از چشاش بيفتم
سرمه چشام بمونه
توشب چشاي او
خودم و گم كرده بودم
بلكه اون نگام كنه
من بگم عاشق اونم
واسه عشق بازيامون
منو لايقش بدونه
گويا امروز يه غريبم
كه فقط به من ميخنده
منو ديونه مي دونه
در بروي من مي بنده
چه كنم اين همه احساس
ديگه هرگز نمي مونه
اين دل شكسته من
نمي خواد عاشق بمونه
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ ساعت 13:53 توسط رجب بابایی جامخانه
|
بر آن شدم برای تسکین آنچه که باعث سنگینی وجودم می شود را بر روی صفحه وجودیم به تصویر بکشم ولی حیف و صد حیف قدرت نگاه آنرا ندارم لاجرم بر روی صفحه این دلنوشته روی آوردم تا شاید کمی التیام یابم ......نمیدانم که چشمان زیبا و دل پر از عاطفه تو مرا یاری خواهد کرد با خیر....همیشه منتظرم