شوق وصال یار

دلنوشته

اشعار درباره حضرت عباس (س)

در رثاي ابوالفضل (ع)

دل شوريده نه از شور شراب آمده است

دين و دل ساقى شيرين سخنم بره زدست

ساغر ابروى پيوسته او محوم كرد

هر كه زا نيستى افزود به هستى پيوست

سرو بالاى بلندش چه خرامان مى رفت

نه صنوبر؟ در عالم به نظر آمده پست

قامت معتدلش را نتوان طوبى خواند

چمن فاستقم از سور قدش رونق بست

لاله روى وى از گلشن توحيد دميد

سنبل روى وى از روضه تجريد برست

شاه اخوان صفا ماه بن هاشم اوست

شد در او صورت و معنى به حقيقت پيوست

ساقى باده توحيد و معارف عباس

شاهد بزم ازل شمع شبستان اءلست

در ره شاه شهيدان ز سر و دست گذشت

نيست شد از خود و زد پا به سر هر چه كه هست

رفت در آب روان ساقى و لب تر ننمود

جان به قربان وفادارى ان باده پرست

صدف گوهر مكنون هدف پيكان شد

آه از آن سينه و فرياد از آن ناوك و شست

سرش از پاى بيفتاد و دو دستش ز بدن

كمر پشت و پناه همه عالم بشكست

شد نگون بيرق و، شيرازه لشگر بدريد

شاه دين را پس از او رشته اميد گسست

نه تنش خسته شد از تيغ جفا در ره عشق

كه دل عقل نخست از غم او نيز بخست

حيف از آن لعل درخشان كه ز گفتار بماند

آه زا آن سرو خرامان كه ز رفتار نشست

يوسف مصر وفا غرقه بخون ؟! واسقا!

دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست

آية الله شيخ محمد حسين غروى اصفهانى (كمپانى )

...................................................................................

از ديوان كمپانى

نيست بر آب كوثوم هوسى ! 

از شهيدان كربلا گويند

با لب تشنه ، جان نداده كسى

هر شهيدى به وقت دادن جان

داشت با جام عشق دسترسى

ليك سقاى تشنگان حسين 

آن كه بى عشق شه نزد نفسى

جام پس زد، كه پيشتر از شاه

نيست بر آب كوثرم هوسى !

اى بنازم كه جز خيال لبش

به دلش ره نيافت ملتمسى

..............................................................................

ز سرم گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را

زبانى بايدم كز سر بپيچد چرخ اعظم را

مرا روح القدس بادى كه خوانم بر همه عالم

به هفتاد دو اسم اعظم آن نام معظم را

صبا ز آن طره بگشايد اگر يك موى ، بنمايد

معطر عرش اعظم را واركان دو عالم را

چو مى جويند ديگر قدسيان با روى دلجويش

كه در اثبات صانع كرد ثابت صنع محكم را

اباالفضل ، آن شهنشه زاده ، روز چارم شعبان

به سال بيست و شش فر داد شعبان المعظم را

زهى روز چهارم از مه شعبان و خورشيدش

سوم هم ، سال سه ، بعد از حسين آن شاه افخم را

زهى بابى كه هفت اقليم و نه طارم در انگشتش

زهى بابى كه حق گفت آفرين آن عنبرين دم را

زهى مردانه كو فرزانه خو مرد آفرين نيرو

كه داد شير زن ضرغام دين آنكه سه ضعيم را

قدش شمشاد و كف فولاد و رخ گل ، گيسويش سنبل

به تن پوشد ز تقوى جامه ، نى ديبا و قاقم را

به رشگ اندر فكند ام البنين حوا و هم مريم

جهان كى چون ابوالفضلش گرفت اين كيف و آن كم را؟

ز دامان آفتابى از دل حيدر برون دادى

كه عبدالمطلب افراشت ز او تا عرش پرچم را

براهيما جين ، طالوتيا تن موسيا بازو

سنكدر تاج و الياس باءس و خضر مطعم را

به سد تكبير و صد تهليل و صد تسبيح و صد تقديس

برم از جان و دل پيويسته آن نام مكرم را

منظم مى نمايد خاطرم جمع پريشان را

پريشان مى كند از شوق خود جمع منظم را

شها كز فضل و علم وجود و قوت داده صد رونق

يد و بيضاى موسى را و هم ديهيم آدم را

سيلمان را اگر آصف خبر مى داد از نامش

زدى بر خاتمش نقش و همى بوسيد خاتم را

هزار آصف ، غلام آسا، به درگاهش كمر بندند

هزار اسكندر و الياس و خضرش تشنه آن يم را

ز وصف تربت پاكش كه فضلش حق به موسى گفت

ز پا افكند نعلين و ز دست انداخت ارقم را

ز رويش گل ز مو سنبل گر افشاند بپوشاند

دمن روى صنمبر را، چمن بوى سپر غم را

اگر لعل لبش روحى دمد در انفس و آفاق

ز چرخ چارمين حاضر كند عيسى بن مريم را

رخش جنت ، قدش طوبى ، لبش كوثر، دمش عنبر

به روى شيعيان بندد به يك فرمان جهنم را

گلى از جامه اش جبريل زد بر آتش نمرود

كز آن پوشيد ابراهيم ديبا مقلم را

ولايش كشتى نوح و لوايش لنگر جودى

هوايش از تنور افكندن مهر مختم را

اگر يونس به تسبيح ثنايش ذكر حق مى گفت

نمودى جنت الماءواى نور آن بحر مظلم را

اگر يك بار مى خواندش به جاى جامه يقطين

به بر از عبفرى مى كرد صد ديباج معلم را

و گر يوشع به رد الشمس يك شق القمر بنمود

كفش شمس و قمر بخشد چو شه دينار و درهم را

زحكمتهاى ذاتش حكمتى تقدير لقمان شد

كه گر مى ديدش از نعلش گرفتى خاك مقدم را

بصيرت اينچنين بايد كه رسطاليس افلاطون

گرش بينند، بندند از ادب عين و يد و فم را

حجاز و نجد و صنعا و يمن ، مصر و عراق و شام

همه دل مى دهند ار واكند لعل ملشم را

مقامش جعفر طيار اگر مى ديد مى باليد

كه صد فخر است او را مام و اخ و جد و اءب و عم را

مسلم عبد صالح وقت تسليمش لقب آمد

صلاح او را مسلم بايد ار جويى مسلم را

علوم انبيا و مرسلين در ذات وى مدغم

مضاعف ظل ممدودش كند هر علم مدغم را

چنان انبيا را اقتدا كرده به هر سنت

كه گر خواهى تو آدم ار، در او بين يا كه خاتم را

حكم در اين بود محكم امام واجب التعظيم

بخوان بر مدعى آن شاهد عدل محكم را

زمردوش ، خط وحدت زده بر حقه ياقوت

گرفته خال موروثى ز هاشم بر خطش چم را

نهد كوثر، به ذوق لعل او، صد جام ياقوتين

دهد طوبى به شوق خط وى ، هر برگ خرم را

گر انگيزد به ميدان مصطفى آسا و حيدر وش

محجل پاى آهو پوى اشهب موى ادهم را

زمين يم ، يم زمين گردد زتيغ آتش افشانش

ز بس ريزد چو برگ آدم روان سازد چو يم دم را

ز هم سوزد به يك برق حسامش درع و مغفر را

به هم دوزد ز يك خرق سهامش هام و معصم را

به خيبر، يا به خندق ، همچو حيدر گر قدم مى زد

فكندى عمرو و مرحب را و كندى حصى اقوم را

و گر در جنگ بدرش يا حنينش يا احد مى شد

عيان بر مشركين ، مى كرد اسلام مجسم را

ولى حق كنز مخفى كردش اندر لوح محفوظش

كه تا دستش كند حل از قضا تقدير مبرم را

قضاى مبرمى گر ياد آن پشت فلك خم شد

كه يك دم راست يا ساكن ندارد منكب خم را

بلايى كا نبيا جز لا نگفتندى به تسليمش

وگر گروبيان ارند هم خيل مسوم را؛

بلاى كربلا، كز آدم و موسى و ابراهيم

ربوده حله و تاج و عصا و لوح و ميسم را

سيلمان را بساط انجا سه نوبت سرنگون گرديد

خليل الله جبين بشكست و هم ظفر مقلم را

خدايى كز لو و ليت و لعل تنزيه او واجب

تمنا كرد كادم ببند آن روز پر از غم را

كه تا بيند شهنشاهى سرا تا پا صفات الله

ببيند از عطش بر استخوانش جلد درهم را

چنان حق ، الظليمه ! گفت اندر طور

كه گويى ديد موسى ذوالجناح آدمى دم را

علم بگرفت عباس و چو در غلطان به دريا گشت

كليم آسا ولى تنها سواران اسب و ادهم را

دلى دريا، رخى غرا، سرى شيدا، يدى بيضا

زره بترا سپر خضرا، سنان زرقا، علم حمرا

به كوثر چون على گيرد لواء الحمد اخضر را

لوايش بسته ز اينجا با لواء الحمد پرچم را

به دوشش مشك ، اما جمع چون زلف پريشانش

به دستش جام نور، اما نديده چون لبش نم را

به دست خضر اگر مشكش رسيدى لعل احمر شد

و گر جامش به اسكندر رسيدى زد نه سر جم را

جبين حامى به عكس قدسيان بايد مرصع شد

به مشكش بسته با گيسو روا حوا و مريم را

براق انداخت چون طه ، زمين را بيخت چون حيدر

چه يم ، خون ريخت موسى كه او را ايت دم را

فرات اندر نگين بگرفت و كف بر آب زد يعنى

كه خاكم بر دهان گر من چشم آب محرم را

سكينه از عطش گريان ، على چون ماهى يى بريان

شوم خود آب گر ببينم دو باره آن مجسم را

دما دم گر دهندم زير تيغ آتشين ، كوثر

نخواهم - بى حسين - آن آب و آن جام دمادم را

فغان ز آن دم حكيم بن طفليش در كمين آمد

كه با دست دگر بگرفت صمصام مصمم را

يدالله را كمين ، قطع يسار و هم يمين بنمود

عجب دارم كه روبه چون ز دست انداخت ضميم ار؟!

دو دست حضرت عباس آخر جدا كردند

خدا خاكم به سر، چون دارم اندر دل چنين هم را

زمين و آسمان و عرش و كرسى از قرار افتاد

چه تير كين نشان زد قلب و عين الله اكرم را

بر اورد تنش از تيرها، جبرئيل آسا

به جاى آب ، نيش تير دادش شربت سم را

بلى پشت حسين از مرگ عباس على خم شد

شهنشه ديد آخر همچو شب آن روز ماتم را

ابا الفضل اى شه خوبان بود (صالح ) غلام تو

شه خوبان كجا فاسد كند قلب متيم را

مرا در عالم افتاده بسى در كار مشكلها

بجز تو چون كنم حل مشكلى با شرح مبهم را؟

به مدحت گر كنم گر صرف معربها و معجمها

تو داده زيب معرب را، تو زيبا كرده معجم را

به نام او مرا حسن الختام از ابتدا آيد

زسر گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را

مرحوم آيت الله شيخ محمد صالح حايرى مازندرانى ، مقيم سمنان

...............................................................................

 

زاده شير خدا 

اى كه خورشيد زند بوسه به خاكت ز ادب

 

ز فروغ تو كند جلوه گرى ماه به شب

 

تويى آن گل كه ز پيدايش گلزار وجود

 

بلبلان يكسده خوانند به نام تو خطب

 

نيست در آئينه ذات تو جز نور خدا

 

نيست در چهره تابان تو جز جلوه رب

 

آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار

 

مظهر عزت و آزادگى و فضل و ادب

 

نور حق ، ماه بنى هاشم و شمع شهدا

 

ميوه باغ على ، مير شجاعان عرب

 

منبع جود و عطا، مظهر اخلاص و صفا

 

زاده شير خدا، خسرو فرخنده نسب

 

نظر لطف و عنايت ز من اى شاه مپوش

 

كه مرا جان به هواى تو رسيده است به لب

 

نكند عاشق كوى تو تمناى بهشت

 

كز حرميت دل افسرده ما يافت طرب

 

در ره عشق (رسا) (204) هر كه به مطلوب رسيد

 

دگر از دامن جانان نكشد دست طلب

....................................................

ز خون تشنگان طف (219) چو دامان افق تر شد

 

لب خشك از خيام آمد برون عباس نام آور

 

به آئين يداللهى ، به فر قدرت اللهى

 

محمد صدر، سرمد قدر، حيدر كر (220) جعفر فر (221)

 

خدا جو، مصطفى جو، والضحى (222) رو، لافتى بازو

 

حسن گيسو، حسين مو، حمزه نيرو، مرتضى مظهر

 

نبى خد (223) مرتضى يد (224) مجتبى قد، نينوا مرقد

 

فلك درگاه ، كيوان (225) دستگاه و كربلا منظر

 

حسين طينت ، سجاد فطرت ، فاطمى خصلت

 

على عالى اعلا پدر، ام البنين مادر

 

بگفتا اى گروه ناكسان بى خبر از حق

 

مگر ما را نمى دانيد از اولاد حيدر آل پيغمبر؟!

 

از اين آب روان سيراب يكسر وحش و طير اما

 

مگر از وحش و طير، اى ناكسان ، هستيم ما كمتر؟!

 

كفى ز آب روان پر كرد تا لب تر كند كآمد

 

به يادش از لب خشكيده فرزند پيغمبر

 

ز كف او ريخت آب و مشك را پر كرد از دريا

 

برون آمد لب خشك و دل غمگين و چشم تر

......................................................................

مصطفى و مرتضى گريان و زار 

آمد عباس مير صادقان

 

و آن علمدار سپاه عاشقان

 

از تف عشق عطش بريان شده

 

شاه دين بر حال او گريان شده

 

تف خورشيد و تف عشق و عطش

 

هر سه طاقت برده از آن ماه وش

 

چشم از جان جهانى دوخته

 

از برادر عاشقى آموخته

 

هر كه را باشد حسين استاد عشق

 

لاجرم داده بكلى داد عشق

 

مى زد، از عشق برادر، يك تنه

 

خويشتن از ميسره بر ميمنه

 

دشمنان از يمين و از يسار

 

مرتضى وار، او همى زد ذوالفقار

 

كافرى ناگه در آمد از قفا

 

دست راست او بكرد از تن جدا

 

گفت اى دست فتادى خوش بيفب

 

تيغ را بر دست ديگر داد و گفت

 

آمدم تا سر ببازم ، دست چيست ؟!

 

مست كز سيلى گريزد مست نيست !

 

خاصه مست باده عشق حسين عليه السلام

 

پاكباز كربلا، مير حنين

 

خود مكافات دو دست فرشيم

 

حق بروياند دم پر عرشيم

 

تا بدان پر، جعفر طيار وار

 

خوش بپرم در بهشتسان يار

 

اين بگفت و بى فسوس و بى دريغ

 

آمد آن دست دگر بگرفت تيغ

 

بركشيدى ذوالفقار تيز را

 

آشكارا كرد رستاخيز را

 

مصطفى با مرتضى مى گفت هين

 

بازوى عباس را اينك ببين

 

گفت حيدر با دو چشم تر به او

 

كه كدامين بازويش بينم بگو

 

بينم ان بازو كه تيغ انداخته ؟

 

يا خود آن بازو كه تيغ افراخته ؟

 

بازوى افتاده اش بينم نخست

 

الله الله ، يا كه بازوى درست ؟

 

مصطفى مرتضى گريان و زار

 

همچنان عباس گرم كار زار

 

كافر ديگر در آمد از قفا

 

كرد دست ديگرش از تن جدا

 

چون جدا كردند از نا مقبلى

 

هر دو دست دست پرورد على

 

گفت گر شد منقطع دست از تنم

 

دست جان بر دامن وصلش زنم

 

مى كنم ، بى دست ، من در خون شنا

 

در شنا نيست چون من آشنا

 

منت ايزد را كه اندر راه شاه

 

دست را دادم ، گرفتم دستگاه

..................................................................

ساقى كوثر، پدرت مرتضى است 

اى حرمت قبله حاجات ما

 

ياد تو تسبيح و مناجات ما

 

تاج شهيدان همه عالمى

 

دست على ماه بنى هاشمى

 

ماه كجا روى دل آراى تو

 

سرو كجا قامت رعناى تو

 

ماه و درخشنده تر از آفتاب

 

مشرق تو جان و تن بوتراب

 

همقدم قافله سالار عشق

 

ساقى عشاق و علمدار عشق

 

سرور و سالار سپاه حسين

 

داده سر و دست به راه حسين

 

عم امام و اخ و ابن امام

 

حضرت عباس عليه السلام

 

اى علم كفر نگون ساخته

 

پرچم اسلام بر افراخته

 

مكتب تو مكتب عشق و وفاست

 

درس الفباى تو صدق و صفاست

 

مكتب جانبازى و سر بازى است

 

بى سرى آنگاه سر افرازى است

 

شمع شده آب شده سوخته

 

روح ادب را ادب آموخته

 

آب فرات از ادب توست مات !

 

موج زند اشك به چشم فرات !

 

ياد حسين و لب عطشان او

 

و آن لب خشكيده طفلان او

 

تشنه برون آمدى از موج آب

 

اى جگر آب برايت كباب !

 

ساقى كوثر، پدرت مرتضى است

 

كار تو سقايى كرب و بلاست

 

مشك پر از آب حيات به دوش

 

طفل حقيقت ز كف آبنوش

 

درگه والاى تو در نشاتين

 

هست در رحمت و باب حسين

 

هر كه به دردى ، به غمى شد دچار

 

گويد اگر يكصد و سى و سه بار

 

اى علم افراخته در عالمين

 

اكشف يا كاشف كرب الحسين

 

از كرم و لطف جوابش دهى

 

تشنه اگر آمده آبش دهى

 

چون نهم ماه محرم رسيد

 

كار بدانجا كه نبايد كشيد

 

از عقب خيمه صدر جهان

 

شاه فلك جاه ملك پاسبان

 

شمر به آواز ترا زد صدا

 

گفت كجاييد بنو اختنا

 

تا برهانند ز هنگامه ات

 

داد نشان خط امان نامه ات

 

رنگ پريد از رخ زيباى تو

 

لرزه بيفتاد بر اعضاى تو

 

من به امان باشم و، جان جهان

 

از دم شمشير و سنان بى امان ؟!

 

دست تو نگرفت امان نامه را

 

تا كه شد از پيكر پاكت جدا

 

مزد تو شد دست شه لافتى

 

خط تو شد خط امان خدا

 

چهار امامى كه ترا ديده اند

 

دست علم گير تو بوسيده اند

 

طفل بدى ، مادر والا گهر

 

بردت تا ساحت قدس پدر

 

چشم خداوند چو دست تو ديد

 

بوسه زد و اشك ز چشمش چكيد

 

با لب آغشته به زهر جفا

 

بوسه به دست تو زده مجتبى

 

ديد چو در كرب و بلا شاه دين

 

دست تو افتاده به روى زمين

 

خم شد و بگذاشت سر ديده اش

 

بوسه بزد با لب خشكيده اش

 

حضرت سجاد هم آن دست پاك

 

بوسه زد و كرد نهان زير خاك

 

مطلع شعبان همايون اثر

 

بر ادب توست دليلى دگر

 

سوم اين ماه ، چون نور اميد

 

شعشعه صبح حسينى دميد

 

چارم اين مه كه پر از عطر بوست

 

نوبت ميلاد علمدار اوست

 

شد به هم اميخته از مشرقين

 

نور ابوالفضل و شعاع حسين

 

اى به فداى سر و جان و تنت

 

و ين ادب آمدن و رفتنت

 

وقت ولادت قدمى پشت سر

 

وقت شهادت قدمى پيشتر!

 

مدح تو اين بس كه شه ملك جان

 

شاه شهيدان و امام زمان

 

گفت به تو گوهر والا نژاد

 

جان برادر به فداى تو باد!

 

شه چو به قربان برادر رود

 

كيست (رياضى ) كه فدايت شود؟!

....................................................

احتجاج ابوالفضل عليه السلام با آن قوم ستمگر

كوفيان را پس به آواز جلى

 

بس نصيحت كرد عباس على

 

كاين حسين - اى قوم - مرات خداست

 

در حقيقت جنگ با حق كى رواست ؟!

 

يك زمانم گوش بر حجت كنيد

 

ز انبيا و قومشان عبرت كنيد

 

گر شما را رهنما قرآن بود

 

فرض حق ، اكرام بر مهمان بود

 

خاصه مهمانى كه دوالقربى است او

 

بر تمام ما سوا مولاست او

 

جنگ با مولاى عالم از چه رو؟!

 

مى نشايد با خدا شد جنگجو

 

توبه سوى وى كنيد از كار خويش

 

معذرت خواهيد از رفتار خويش

 

مظهر حق ، عفو حق را آيت است

 

خاصه اين مظهر كه بهر رحمت است

 

گرچه بستيد آب را بر روى او

 

تاختيد از چهار سو بر سوى او

 

غرق خون كرديد از پير و جوان

 

ياورانش را ز كين اى دشمنان

 

با همه اين كفر و جهل و خيرگى

 

وين همه طغيان و ظلم و تيرگى

 

من به عفو او شما را ضامنم

 

زانكه باب رحمت و عفوش منم

 

من همى گفتم به آواز بلند

 

بر شما از راه لطف اين وعظ و پند

 

ور نه من از جنگ رو گردان نيم

 

بهر حق در بذل جان محكم پيم

 

جمله دانيدم كه حيدر زاده ام

 

راه صحراى فنا پيموده ام

 

گر مرا افتد ز دوش امروز دست

 

داده ايد از كين به دست حق شكست

 

چون بر اعدا، صاحب پست و بلند

 

كرد حجت را تمام از وعظ و پند

 

شد نفس ها بند اندر سينه ها

 

مشتعل شد بر گروهى كينه ها

 

چون كه حرفش را جوابى كس نداد

 

غير اين منطق زبانى برگشاد

...............................................................

چونكه نوبت بر بنى هاشم رسيد

 

ساخت ساز جنگ عباس رشيد

 

محرم سر و علمدار حسين

 

در وفادارى علم در نشاتين

 

در صباحت ، ثالث خورشيد و ماه

 

روز خصم از بيم ان چون شب سياه

 

در شجاعت يادگار مرتضى

 

داده بر حكم قضا دست رضا

 

خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه

 

گفت شاهش كاى علمدار سپاه

 

چون علم گردد نگون در كار زار

 

كار لشگر بايد از وى انفطار

 

گفت تنگ است اى شه خوبان دلم

 

زندگى باشد از اين پس مشكلم

 

زين قفس برهان من دلگير را

 

تابه كى زنجير بايد شير را؟!

 

گفت شه چون نيست زين كارت گزير

 

اين ز پا افتادگان را دست گير!

 

جنگ و كين بگذار و آبى كن طلب

 

بهر اين افسردگان خشك لب

 

گفت : سمعا اى امير انس و جان

 

گر چه باشد قطره آبى به جان

 

شد به سوى آب تازان با شتاب

 

زد سمند باد پيما را در آب

 

بى محابا جرعه اى در كف گرفت

 

چون به خويش آمد دمى گرفت اى شگفت

 

تشنه لب در خيمه سبط مصطفى

 

آب نوشم ؟! من زهى شرط وفا

 

زاده شير خدا با مشك آب

 

خشك لب از آب زد بيرون ركاب

.....................................................................

آمد به يادش از لب خشك برادرش

 

شد غيرت فرات دو چشم ز خون ترش

 

گفتا نخورده آب گلستان حيدرى

 

دارى تو ميل آب ؟ كجا شد برادرى ؟!

 

تشنه است آن نو گل باغ فتوت است

 

لب تر مكن ز آب كه دور از مروت است

 

پر كرد مشك و پس كفى از آب بر گرفت

 

مى خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار

 

آمد به يادش از جگر تشنه حسين عليه السلام

 

چون اشك خويش ريخت ز كف آب خوشگوار

 

شد با لبان تشنه ز آب روان بيرون

 

دل پر ز جوش و مشك به دوش آن بزرگوار

 

كردند جمله حمله بر آن شبل مرتضى

 

يك شير در ميانه گرگان بى شمار!

 

يك تن كسى نديده چندين هزار تير

 

يك گل كسى نديده چندين هزار خار!

....................................................................

والله ان قطعتم يمينى

 

انى احامى اءبدا عن دينى

 

و عن امام صادق اليقين

 

نجل النبى الطاهر الاءمين

 

بنى صدق جائنان بالدين

 

مصدقا بالواحد الاءمين

 

چو دست راست جداشد ز پيكر عباس

 

گريست عرش به حال برادر عباس

 

شكست پشت رسول از شكسته بازويش و

 

خميد قد على چون هلال ابرويش

 

جهان به ديده مظلوم كربلا شب شد

 

سپهر گفت اسيرى نصيب زينب شد

.........................................................

الا اى پيك معراج سعادت

 

هماى رفرف اوج سعادت

 

كنون كز دست من افتاده شمشير

 

ز هر سو بسته بر من راه تدبير

 

شتابى كن كه وقت همت توست

 

گذشت از من ، زمان خدمت توست

 

خلاصم كن از اين انبوه لشگر

 

رسانم از وفا نزد برادر

 

سكينه منتظر از بهر آب است

 

ز سوز تشنگى بى صبر و تاب است

.....................................................................

امام حسين عليه السلام بر بالين برادر 

اى كشته راه داور من

 

اى پشت و پناه لشگر من

 

اى نور دو ديده تر من

 

عباس جوان ، برادر من

 

برخيز كه من غريب و زارم

 

بى مونس و يار غمگسارم

 

برخيز گذر به خيمه ها كن

 

غمخوارى آل مصطفى كن

 

بر وعده خويشتن وفا كن

 

عباس جوان ، برادر من

 

ديدى كه فلك به ما چه ها كرد؟

 

ما را به غم تو مبتلى كرد

 

كى دست ترا ز تن جدا كرد

 

عباس جوان برادر من

 

گفتم كه در اين جهان فانى

 

شايد كه تو بعد من بمانى

 

زينب به سوى وطن رسانى

 

عباس جوان ، برادر من

........................................................

رسانيد خود را چو شهباز حق

 

به بالين وى ديد نيمى رمق

 

تنى ديد مانند جان در برش

 

مشك ، پريشان ، چو مغز سرش

 

برادر چه كردى لواى مرا؟!

 

بده گوش جانا نواى مرا

 

دگر از غمت طاقتم طاق شد

 

گلم رفت و گلشن پر از زاغ شد

 

تو سقا و، لب تشنه گشتى شهيد!

 

اميد بدى ؛ گشته ام نا اميد

 

مرا بى جمال تو عالم سياه

 

شده منخسف اى مرا مهر و ماه

 

كه بنوده دست تو از تن جدا؟

 

نبودش مگر خوف روز جزا؟!

 

وله ايضا

رسيد ناله در حرم به گوش شاه محترم

 

اخى بيا تو در برم نگر به حال مضطرم

 

شنيد آن امير حى به يك قدم نمود طى

 

بگفت آمدم ز پى فداى قامتت شوم

 

ز دل كشيد ناله اى به رخ فشاند هاله اى

 

ز اشك همچو لاله اى ، نمود سرخ دشت و يم

 

تمام بلبلان من تهى ز گلستان من

 

نه قاسم جوان من نه اكبر و نه جعفرم

 

تو هم شدى بخون طپان غمت مرا به دل نهان

 

زجاى خيز يك زمان به دست گير اين علم

 

سكينه در خيال تو مرا غم وصال تو

 

چگونه بى جمال تو به خيمه روى آورم

 

و له ايضا، در همين معنى و به همين وزن :

چوشد به خاك و خون طپان جمال ماه هاشمى

 

رسيد باز بر غم شه شهيد ماتمى

 

گرفت دست بر كمر كشيد ناله از جگر

 

اخى ز داغ تو مرا سياه گشته عالمى

 

تويى غرق بحر خون شدم غريب من كنون

 

دگر مرا نه مونس و نه غمگسار و همدمى

 

ببين تمام كودكان به خيمه العطش كنان بجز جوان پر ز تب (239)نبد به خيمه محرمى .

ايضا گويد:

شه لب تشنه چو اندر بر سقا آمد

 

ديد جانش به لب ، اندر لب دريا آمد

 

ديد بى دستى او؛ كرد چنان آه و فغان

 

كه مشوش به جنان نخله طوبى آمد

 

تنگ بگرفت قد سرو علمدارش را

 

كه تزلزل به طف عرصه غبر آمد

 

كرد از قامت او شور قيامت بر پا

 

كاندر آن دشت بلا، محشر كبرى آمد

 

ديد چون روى منيرش شده از خون گلگون

 

روز اندر نظرش چون شب يلدا آمد

 

مغز سر كوفته و دست جدا از بدنش

 

و اخا گفت دلش سير ز دنيا آمد

 

گفت : اى جان برادر كمرم بين شده خم

 

چه جراحت كه به اين قامت رعنا آمد

 

رو كنم بى تو چه سان جانب اين خيل زنان

 

خواهرت بهر اسيريش مهيا آمد

 

استاد الشعرا اختر طوسى گويد:

عباس ، شبل شير خداوند، كآفتاب

 

هر صبح بوسه اش به در آستان دهد

 

در ياى جود و بذل ، ابوالفضل ، كش رواق

 

خجلت ز فر خويش به قصر جنان دهد

 

چرخ جلال ماه بنى هاشم ، آن كو نور

 

از راى و رو به مهر و مه آسمان دهد

 

باب الحوائج است و، هر آن كو ز باب او

 

هر حاجتى كه كرد تمنا، همان دهد

 

اندر ره برادر خود غير او كسى

 

نشنيده ام كه تن به بلا در جهان دهد

 

سوى فرات آيد و شرم آيدش كز آب

 

تسكين تشنگى زبان در دهان دهد

 

دستش جدا شود ز تن ناتوان و باز

 

پهلو به رمح و پشت به گرز گران دهد

 

سقا كسى نديده بجز وى كه در جهان

 

جان ، تشنه كام ، در لب آب روان دهد

.................................................................

 و در اينجا بر كمال همت حضرت عباس عليه السلام و نهايت قابليت آن زبده ناس سلام الله عليه بر مشرب اهل عرفان تمثيلى است :

آن شنيدستم يكى از اصحاب حال

 كرد روزى از در رحمت سؤ ال

 كاندر اين عهد از رفيقان طريق

 رهروان نعمت اللهى فريق

 كس رسد در جذبه بر نور على ؟

 گفت اگر او ايستد بر جا، بلى !

 لاجرم آن قدوه اهل نياز

 آن به ميدان محبت يكه تاز

 آن قوى پشت خدا بينان ازو

 و آن مشوش حال بيدينان ازو

 موسى تو حيدرا، هارون عهد

 از مريدان ، جمله كاملتر به جهد

 طالبان راه حق را بد دليل

 رهنماى جمله ، بر شاه جليل

 بد به عشاق حسينى ، پيشرو

 پاك خاطر آى و پاك انديش رو

 مى گرفتى از شط توحيد آب

 تشنگان را مى رساندى با شتاب

 روز عاشورا به چشم پر ز خون

 مشك بر دوش آمد از شط چون برون

 شد به سوى تشنه كامان رهسپر

 تير باران بلا را شد سپر

 بس فرو باريد بر وى تير تيز

 مشك شد بر حالت او اشكريز!

 اشك چندان ريخت بر وى چشم مشك

 تا كه چشم مشك خالى شد ز اشك !

 تا قيامت ، تشنه كامان ثواب

 مى خورند از رشحه آن مشك ، آب

 بر زمين ، آب تعلق پاك ريخت

 وز تعين بر سر آن خاك ريخت

 هستيش را دست از مستى فشاند

 جز حسين اندر ميان چيزى نماند!

...........................................................................

در حشر كه هر كس ز گناهى فتد از پاى

 دست همگى جانب دامان حسين است

 در بخشودگى اهل گنه در صف محشر

 وابسته به يك گردش چشمان حسين است

 چوب از چه گرفتار به آتش شود آخر؟!

 بى حرمتيش با لب و دندان حسين است !

 جغد از چه به ويرانه نشيند همه عمر؟!

 خاكم به دهن ، جاى يتيمان حسين است 

..............................................................................

چرا غرقه در خون از خاك صحرا بر نمى خيزى

 حسين آمد به بالينت تو از جا بر نمى خيزى

 نماز ظهر را با هم ادا كرديم در مقتل

 بود وقت نماز عصر آيا بر نمى خيزى

 خيام كودكان خالى بود از آب و، پر غوغا

 تو اى سقاى من از پيش دريا بر نمى خيزى

 منم تنها و تن هاى عزيزانم به خون غلتان

 چرا بر يارى فرزند زهرا بر نمى خيزى

 به دستم تكيه كن بر خيز با من در بر زهرا

 كه مى بينم ز بى دستى تو از جابر نمى خيزى

........................................................................................

نوحه حضرت ابوالفضل عليه السلام 

ياور شاه شهيدان چون به ميدان بلا

 دست پاكش شد جدا

 آسمان بگريست بر حال شهنشاه هدى

 ليك خونينش بكا

 حضرت ختم النبيين بر كشيد از دل فغان

 در بهشت جاودان

 گفت نور هر دو عينم شد غريب و مبتلا

 در زمين كربلا

 مرتضى اندر عزاى آن دل آرام رشيد

 صيحه از دل بر كشيد

 از حسن هم شد بلند افغان و بانگ وا اخا

 زد بر سر خير النسا

 چون ز زين افتاد، افغان بركشيد آن محترم

 سوى شاه بى حشم

 رس به دادم از شكست دست افتادم ز پا

 اى به عالم مقتدا

 جان بر لب و چشمم بود در انتظار

 اى امين كردگار

 بر سرم بگذر به پايت جان خود سازم فدا

 آرزو باشد مرا

 ناله يا مستغاث آن عزيز بو تراب

 باكمال اضطراب

 شد چو مسموع شهنشاه ديار كربلا

 هوش رفت او را ز جا

 شد جهان تاريك در چشم امير خافقين

 يعنى آقايم حسين

 دست زد بر پشت و گفتا قامتم امد دو تا

 از فراقت يا اخا

 حيف از ماه بنى هاشم كه شد غلتان به خاك

 گشتم از داغش هلاك

 هست بى نور جمالش محو از چشمم حسينا

 تو گواهى اى خدا

شد سوار ذوالجناح ان شهسوار شرع دين

ذوالفقارش در يمين

جانب ميدان روان شد تاجدار هل اتى

چون هما اندر هوا

بود اندر جستجو شهزاده شاه نجف

اشكريزان هر طرف

تا كه آمد بر سر آن كشته راه خدا

آن امام رهنما

شد پياده از فرس با عالمى قم شاه دين

بر سر آن نازنين

 سر نهادش روى زانو بوسته زد بر ديده ها

رفت آهش تا سما

 گفتش اى روح روان و وى مرا آرام جان

وى ره بازويم توان

چون كنم بعد از تو با اين دشمنان بى حيا؟

 خيز و يارى كن مرا

 من به بالين تو و، خوش خفته اى بر روى خاك

اى شهيد سينه چاك

 چون شد آخر رسم حرمتدارى اى شاه حيا

 با برادر از وفا؟!

بس كه سلطان امم افغان و زارى مى نمود

 ديده از هم بر گشود

گفتش اى جان جهان ، آتش مزن بر جان مرا

 گريه كم كن سرورا

 اشك مى بارى چنين از ديده اى فخر بشر

بر سر اين محتضر

مى شوم شرمنده من از حضرت خير النسا

 و ز رسول كبريا

 (مخلص ) مسكين ، دگر بس كن فغان و نوحه را

 آه و سوز و گريه را

 در صف خدمتگزاران داشتت رب علا

 بهر شاه كربلا

.............................................................................

در اينجا مناسب است كه منتظران حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف اين سروده را زمزمه

كنند:

چه خوش باشد بعد كه بعد از انتظارى

 به اميدى رسند اميدواران

 جمال الله شود از غيب طالع

 پديدار آيد اندر بزم ياران

 همى گويد منم آدم منم نوح

 خليل داورم قربان جانان

 منم موسى منم عيسى بن مريم

 منم پيغمبر آخر زمانان

 تو موسى وار شمشير خدايى

 بكش وآنگه بكش فرعون و هامان

 تو اى عدل خدا كن دادخواهى

 ز جا خيز اى پناه بى پناهان

 برون كن ز آستين دست خدا را

 به خونخواهى و از خون نياكان

 قدم در كربلا بگذار و بستان

 سر پرخون ز دست نيزه داران

 تو اى دست خدا از شست قدرت

 بكش تير از گلوى شيرخواران

 خبردارى كه از سم ستوران

 دگر جسمى نماند از اسب سواران

 شنيدستى چنان دست خدا را

 جدا كردند از تن ساربانان

 اثر طبع مرحوم آيت الله ارباب قمى

...........................................................................

گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى

گفتم كه روى خوبت ، از من چرا نهان است ؟

 گفتا تو خود حجابى ، ورنه رخم عيان است

 گفتم كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟

 گفتا نشان چه پرسى ؟ آن كوى بى نشان است !

 گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى

 گفتا كه در ره ما، غم نيز شادمان است !

 گفتم كه سوخت جانم ، از آتش نهانم

 گفت آن سوخت او را، كى نادى فغان است

 گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى

 گفتم نفس همين است ؟ گفتا سخن همان است

 گفتم كه حاجتى هست ، گفتا بخواه از ما

 گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگان است

 گفتم ز(فيض ) بستان اين نيم جان كه دارد

 گفتا نگاه دارش ، غمخانه تو جان است

 ((فيض كاشانى ))

شهسوارى كه نگهبان حريم دين است

 قمر برج شجاعت علوى آيين است

 لقبش ماه بنى هاشم و، نامش عباس

 ساقى تشنه لبان از شرف و تمكين است

 مرتضى بوسه زد روز ولادت دستش

 هدفش علقمه و دست و رخ خونين است

 شب عاشور بدى حافظ ناموس خدا

 پاسدار حرم محترم ياسين است

 اهرمن برد شبانگاه امان نامه برش !

 ايزدى دست كجا پيرو آن ننگين است ؟!

 روز جان باختنش تشنه برون شد ز فرات

 چون به ياد لب خشكيده شاه دين است

 زاده دست خدا داده به راه دين دست

 پشت پا زد به مجاز آن كه حقيقت بين است

 دست حاجات جهانى به سويش باشد باز

 كه درش باب حوايج به شه و مسكين است

 دستگير ضعفا، ياور افتاده ز پا

 همه جا عقده گشاى دل هر غمگين است

 ذكر هفتاد و دو ملت ، كه سختى ، نامش

 نام او چون كه به آلام جهان تسكين است

 اى علمدار شه كرب و بلا، باب نجات

 روز و شب و دزبان همه عالم اين است

 گره كار فروبسته ما را بگشاى

 كه در اين عصر و زمان مشكل سنگين است

 از خدا خواه كه آيد فرج حجت عصر عج

 كان زمان زندگى تلخ بشر، شيرين است

 (آهى ) از مدح علمدار حسينى : عباس

 شعر شيواى خوشت درخور صد تحسين است

..........................................................................

جمال حق ز سر تا پاست عباس

 به يكتايى قسم ، يكتاست عباس

 شب عشاق را تا صبح محشر

 چراغ روشن دلهاست عباس

 خدا داند كه از روز ولادت

 امام خويش را مى خواست عباس

 اگر چه زاده ام البنين است

 وليكن مادرش زهراست عباس

 بنازم غيرت و عشق و وفا را

 از آن دم علقمه تنهاست عباس

 كه در دنيا بود باب الحوائج

 شفيع عاصيان فرداست عباس

............................................................................

ساقى لب تشنگان 

به ميدان شهادت ، قهرمانم مى توان گفتن

 به خرگاه امامت ، پاسبانم مى توان گفتن

 به قدرت بحر ختم مرتضايم مى توان خواندن

 به منصب ، ساقى لب تشنگانم مى توان گفتن

 منم ماه بنى هاشم كه بر چرخ فضيلتها

 يگانه كوكب پرتو فشانم مى توان گفتن

 چو شمع جانم از نور ولايت روشنى دارد

 در اين عالم فروغ جاودانم مى توان گفتن

 دهد دشمن مرا خط امان !! گويا نمى داند

 كه بر خلق جهان كهف امانم مى توان گفتن

 (مؤ يد) را شفاعت مى كنم در محضر داور

 كه در محشر شفيع عاصيانم مى توان گفتن

..............................................................................

در ديوان ملا عباس شوشترى ، متخلص به شباب (چاپ 1312) آمده است :

چون سال هزار و سيصد و نه

 از هجرت ختم انبيا شد

 هنگام زوال روز عاشور

 كز غم قد آسمان دو تا شد

 از بهر زيارتى كه آن روز

 مخصوص شهيد كربلا شد

 از شيعه جماعتى در اينجا

 مشغول زيارت و بكا شد

 در حين زيارت ، از همين كوه

 اظهار كرامتى به ما شد

 از وى قطرات خون پديدار

 در ماتم سبط مصطفى شد

 يك قطره نه ، بل هزار قطره

 يك جا نه ، بل هزار جا شد

 زين كوه گذشته بود خونين

 هر سنگى از اين زمين جدا شد

 شك نيست كه در چنين مقامى

 گر از حق اجابت دعا شد

 اين رتبه چه ديده شد از اين كوه

 در وى بنيان اين بنا شد

 بگريست چو خون به شاه مظلوم

 موسوم به وادى البكا شد

 اين واقع بر (شباب ) واحباب

 گر كشف شد از ره صفا شد

.............................................................................................

گشتم آخر خجل 

بر لب آبم و داغ لبت مى ميرم

 هر دم از غصه جانسوز تو آتش گيرم

 مادرم داد به من ، درس وفادارى را

 عشق شيرين تو آميخته شد با شيرم

 گاه سردار و علمدارم و گاهى سقا

 كه به پاس حرمت ، گشت زنان ، چون شيرم

 سعيها كرد عدو، تا كندم از تو جدا

 با وجودت ، كه تواند كه كند تسخيرم ؟

 در نگاه غضب آلوده من ، دشمن ديد

 كه چو شيرى من ازين جيفه دنيا سيرم

 بوته عشق تو كرده است مرا چون زرناب

 ديگر اين آتش غمها ندهد تغييرم

 گر مرا شور جوانى و بهار عمر است

 از خزان تو دگر اى گل زهرا پيرم

 سعى بسيار نمودم كه كنم سيرابت

 گشتم آخر خجل از كوشش بى تاثيرم

 اكبرت كشته شد و نوبتم آخر نرسيد

 سينه ام تنگ شد از بس كه بود تاخيرم

 غيرتم گاه نهيبم زند: از جا برخيز

 ليك فرمان مطاع تو شود پاگيرم

 تا كه مامور شدم علقمه را فتح كنم

 آيت قهر، بيان شد زلب شمشيرم

 سايه پرچم تو كرد سرافراز مرا

 عشق تو، كرد عطا دولت عالمگيرم

 كربلا كعبه عشق است و، من اندر احرام

 شد درين قبله عشاق ، دو تا تقصيرم

 دست من ، خورد به آبى كه نصيب تو نشد

 چشم من ، داد از آن آب روان تصويرم

 بايد اين ديده و اين دست ، دهم قربانى

 تا كه تكميل شود حج من و تقديرم

 زان جهت ، دست و پاى تو فشاندم برخاك

 تا كنم ديده فدا، چشم به راه تيرم

 اى قد و قامت تو، معنى قد قامت من

 اى كه الهام عبادت ، ز وجودت گيرم

 وصل شد حال قيامم ، ز عمودى به سجود

 بى ركوع است نماز من و اين تكبيرم

 جسدم را به سوى خيمه اصغر نبريد

 كه خجالت زده ز آن تشنه لب بى شيرم

 تا كند مدح ابوالفضل ، امام سجاد

 نارسا هست (حسان ) شعر من و تقريرم

  ......................................................................

استمداد حضرت ابوالفضل عليه السلام از امام حسين عليه السلام

اى كه خاك قدمت سرمه چشم تر من

 كن قدم رنجه بيا پاى بنه بر سر من

 خانه زاد توام اى سرور اقليم وجود

 افتخار است بگويى تو اگر نوكر من

 مرتضى از نجف آمد، توهم از خيمه بيا

 كن خلاص از غم حسرت دل غمپرور من

 حسرتم بود نبود ام بنينم به كنار

 مادرت فاطمه آمد عوض مادر من

 دستم افتاد و نگون گشت علم غرقه به خون

 واژگون گشت ز مركب چو علم پيكر من

 اى پناه همه مظلوم ز پا افتاده

 وقت آن است كه دستى بكشى بر سر من

 دستگير همه وامانده ، بيا دستم گير

 از ره لطف ، فشان آب بر اين آذر من

 نگران توام اى شاه كه جان بسپارم

 خنجر قاتل دون آمده بر حنجر من

 شاهبازت به كف كركس دون افتاده

 دست تقدير بر افكنده ز تن شهپر من

 مى نمودم به سوى خرگه سلطان پرواز

 كوفيان گر ز ره كينه بكند پر من

 بجز از ديدن وجه الله باقى رويت

 آرزوى دگرى نى به دل مضطر من

 نام تو در لب و، بر خاك همى مالم رخ

 مى نويسد به زمين نام تو چشم تر من

 دادن دست به عشقت چه لياقت دارد

 اى به قربان تو بشكسته سر اى سرور من

 من (حسينى ) نسبم ، چشم به دست كرمت

 خالى از قول اباطيل رود دفتر من

 همه عمرم ، به تو من گفته ام آقا، مولا

 از ره لطف بگو نوكر من ، چاكر من 

...........................................................................

اى علمدار كربلا عباس

 دست من ، دامن تو يا عباس

 درد دل دارم و، ندارم كس

 جز تو بر درد دل دوا عباس

 هر درى را زدم ، مرا راندند

 تو مران از درت مرا عباس

 همه گويند كاشف الكربى

 طاقتم طاق شد بيا عباس

 از جفاى ستمگران زمان

 شد ز تن دست تو جدا عباس

 گر چه در تن ترا نباشد دست

 دست گير از من گدا عباس

 وعده آب دادى اما شد

 نقش بر آب وعده ها عباس

 با چه رو سرى كودكان رفتى

 دست خالى به خيمه ها عباس ؟!

 آفرين بر تو چون ترا زهرا

 يا بنى كند صدا عباس ؟!

 داستان ارادتت به حسين عليه السلام فرمود

 شد ز غم من دوتا عباس

 هرگز از خاطر (سعيد)نرفت

 بانگ اءدرك اءخاك يا عباس

...........................................................................

يا رب اين بار كيست بدين جاه عظيم

 كاسمان خم شده پيش در او در تعظيم ؟!

 نفحه ساحت قدسش دم جان بخش مسيح

 پنجه گنبد بامش يد بيضاى كليم

 بقعه ماه بنى هاشم عباس على است

 كه بود خاك رهش پادشهان را ديهيم

 ساقى تشنه لبان ، باب الحوائج ، كه بود

 روضه مشهد او غيرت جنات نعيم

 در سقايت بود آن چشمه رحمت كه ز فيض

 رشحه اوست يكى زمزم و ديگر تسنيم

 گر فشاند ز كرم جرعه آبى بر خاك

 سر بر آرد ز لحد رقص كنان عظم حطيم

 در حريم حرم آمنش از سعى و صفاست

 آن مقامى كه بر آن رشك برد ابراهيم

 دست افشان ، ز سر عشق ، گذشت از سر و دست

 هر دو را كرد به ميدان شهادت تسليم

 هر كه در سايه لطف و كرمش جاى گرفت

 ايمن از هول قيامت بود نار جحيم

 به سلام در او هر كه شد از راه خلوص

 بشنود قول سلام از قبل رب رحيم

 بارى اين روضه بود مرقد عباس شهيد

 كه از چون او خلفى مادر دهر است عقيم

 اين ضريحى كه بر او نو شده بينى ، باشد

 صنعت آل صفاهان حسب الامر حكيم

 آيت الله زمان سيدمحسن ، كه بود

 آل ياسين سند عترت و قرآن حكيم

 زيور ملك عرب ، فخر عجم ، صدر انام

 شيعيان را به جهان سيد و سالار و زعيم

 وى بفرمود كه شايسته اين مشهد پاك

 تازه سازند ضريحى كه بود از زر و سيم

 صهر فرخنده وى ، سيد همنام خليل

 يافت از سعى در اين مرحله توفيق عظيم

 نيز راجع به درب حرم مطهرش سروده اند 

ميان ماه بنى هاشم و مه تابان

 تفاوت است ز حد وجوب تا امكان

 مه سپهر شود گاه بدر و گاه هلال

 ولى نمى رسد اين بدر را دمى نقصان

 مزين است ، از آن ماه ، عرصه غبرا

 منور است ، از اين ماه ، شور ايمان

 حريم اوست شفا خانه خدا كه ز خلق

 در اين مقام شود درد بى دوا درمان

 نداشت رخصت پيكار از آن امير دلير

 نبود عازم جنگ آن غضنفر غران

 و گرنه حمله اول ، ز تيغ خود دادى

 به دشت كرببلا جنگ خصم را پايان

 ميان معركه اش هر كه ديد با خود گفت

 دوباره شيرخدا كرده روى در ميدان

 وفا نگر كه به ياد برادر اطفال

 برفت در شط و آمد برون لب عطشان !

 هنوز نغمه والله لا اءذوق الماء

 به گوش دل رسد از او كنار آب روان

 چه احتياج به آب فرات آن كس را

 كه تشنه لب او بود چشمه حيوان ؟!

 عدو جدا نتوانست سازدش ز حسين

 اگر چه داشت به كف صد هزار تيغ و سنان

 سرش به نيزه قفاى سر برادر بود

 كه خواست بشنود از او تلاوت قرآن

 در اصفهان چوبه عشقش تهيه شد اين در

 ز سعى بانى و صنعتگران عاليشان

 (صغير) گفت به شمسى ، براى تاريخ

 به آستانه قدسش ملك بود دربان

 نيز چه خوب سروده اند 

گفتم اين روضه عباس چو خور در نظر است

 نام خورشيد جهانتاب چرا پس قمر است

 گفت چون نور قمر منعكس از خورشيد است

 اين همه نور حسينى است كه در او جلوه گر است

..............................................................................

منم ماه بنى هاشم كه عباس است نام من

 بود ام البنين مام و، على باب كرام من

 من آن سرباز جانبازم كه از لطف خداوندى

 لبالب از مى حب حسينى گشته جام من

 من آن مرد سلحشورم كه بهر كشتن دونان

 بود شمشير تيز شاه مردان در نيام من

من آن شيرم كه چون افتد به دامم دشمن قرآن

نباشد بهر او راهى كه بگريزد ز دام من

من آن علمدارم كه اندر عرصه هيجا

سر دو نان ، چو گويى ، نرم گردد زير گام من

بود اين افتخارم بس ، كه گويد خسرو خوبان

بود عباس نام آور نگهبان خيام من

غلام و جان نثار و چاكر و عبدم به دربارش

كه اندر رتبه شاهانند در عالم غلام من

ندادم تن به زير بار ظلم و ذلت و خوارى

كه بر ذرات عالم گشته واجب احترام من

نكردم بى وفايى با حسين ، آن خسرو خوبان

به عالم گشت ثابت زين فداكارى مقام من

نخوردم آب و، دادم تشنه جان و، در درون آب

ز سوز تشنگى مى سوخت بهر آب كام من

نگردد خوار و زار و زيردست ظالمان هرگز

نماييد پيروى كردار هر كس بر مرام من

رسان (ژوليده ) محزون درورد گرم و بى پايان

به نزد دوستان من پس از عرض سلام من

....................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:44  توسط رجب بابایی جامخانه  |